X
تبلیغات
کافه دلتنگی

کافه دلتنگی

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

نه التماس می کنم
نه خیره خیره نگاهت

فقط اهـــ می کشم و سکوتــــ می کنم

همین اه برای تمام زندگیتـــــ کافیست...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت13:9توسط مهتاب | |

وقتـی نـــــه دستــــے براےگرفتـن استَ
نــــه آغوشـــے برای گریــــه
نــــه شانـــه ای براے تکیــــه
انـتـظــار نـداشتـــه باشَ خنـده‌ام واقعـــے باشـد
ایــن روز‌ها فقط زنـده‌ام تـــا دیگراטּ زنـدگـــــے کننـد !!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت13:8توسط مهتاب | |

قهر ها بهانه است
کسی که دوستت دارد ،
برای ماندن در بین هزاران نقطه ی سیاه شب ،
حتی اگر یک نقطه ی سپید بیابد ، دلیلش می کند برای ماندن
و کسی که می خواهد برود
در سپیدی روز حتی اگر نقطه ای سیاه را هم نیابد
با انگشتش به گوشه ای اشاره می کند که انگار نقطه ای سیاه یافته !!!
کسی که رفتنی است
بگذار برود!!!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت13:8توسط مهتاب | |

ميـدانـي اشتبـاه از كجـاست ؟؟؟ از تو نيسـت !!! 
اشتبـاه از من اسـت...
هرجا رنـجيدم به رويت نياوردم ، لبخـند زدم!!!

فكر كردي درد ندارد ، مـحكم تر زدي ... !!!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت13:7توسط مهتاب | |

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم…
نسل خوابیدن با اس ام اس…
نسل دردو دل با غریبه های مجازی…
نسل غیرت رو خواهر,روشنفکری رو دختر همسایه…
نسل پول ماهانه,وی پــ ی ان…
نسل عکسهای برهـ ـنه بازیگران…
نسل جمله های کوروش و شریعتی…
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس…
نسل استرس های کنکور و سکته های خاموش…
نسل تنهایی,نسل سوخته…
یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم مدام بگوییم:
یادش بخیر…دنیای ما هم همینجوری بود…

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت13:7توسط مهتاب | |

شاید قانـــونــ دنیا ـهمینــ باشد ......
تو صاحبــ ِ آرزویـــ ــے باشـے
کــ ِ شیرینـ ـے تعبیرشــ براے دیگــ ــــریستـــ ....

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت13:5توسط مهتاب | |

تو را من “تو” کردم

وگرنه “او” هم زیادت است

پس اینقدر برایم ،شما,شما نکن…

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت13:5توسط مهتاب | |

برنگرد

کمی عوض شدم
دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم
به کسی تکیه نمیکنم
از کسی انتظار محبت ندارم
خودم بوسه میزنم بر دستانم
سر به زانو هایم میگذارم
وسنگ صبور خودم میشوم
نگران خودم میشوم
برای خودم هدیه میخرم
با خودم ساعت ها حرف میزنم

در دنیای خودم
کسی حق ورود ندارد جز خودم

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت13:4توسط مهتاب | |

لیـــاقــت مــی خواهــد


بـــودن در شعــر هـــای دختــریــــ کهــــ


بـــــا تمامــــ عشقــش نبـــودنـــت را اشکــــ مــی ریـــزد


تعجـــب نکــــن !!


در بی لیـــــاقتی تـــو شکـــی نیـــست


دلیـــل اینجـــا بــودنـــت میـــان بغــــض هــــایـــم


خــریتـــــ خـــودم اســـت نـــه لیـــاقــــت تــــو …!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت13:3توسط مهتاب | |


گاهی
دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...!!
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید
فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی..!!
پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت
نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای
فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت
میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری وگوشه ای
گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط"
نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت
تنگ می شود...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت2:30توسط مهتاب |


میگویند... به زنـان نباید بال و پر داد.....میپرد!

اما زنان فقط پرواز های عاشقانه را دوست دارند...!( بی دلیل نمیپرند)

میگویند... به زن نگویید دوستت دارم....خودش را میگیرد!!!

اما زنان (فقط)..دستان عشقشان را میگیرند و میگویند دوستشان دارند!

میگویند... نباید به زنــان توجــه زیاد کرد.. خودشان را گم میکنند.

اما زنان وقتی گم میشوند....که عشقشان.....بی توجهی کند


+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت4:37توسط مهتاب |


من شکستم ، تکه تکه، اینقدر حقم نبود
کوزه ای بودم که سنگی بی خبر حقم نبود

باغبان هیزم شکن را محرم خود کرده است
سبز بودم سردی دست تبر حقم نبود

چوب دیوار خودم را می خورم ، تکلیف چیست ؟
غرق در محدوده ای بودم که ((در ))حقم نبود

مثل ماهی ها به آب خوش خیالی می زدم
خام بودم صید ماه غوطه ور حقم نبود

هر کسی سهم خودش را می برد از باغ عشق
سرو رعنا بودم و درک ثمر حقم نبود

شور می خواهد رفاقت با دل تنگ حباب
قطره ای گم بودم و طعم سفر حقم نبود

هر چه سختی می کشم از تنگی آغوشهاست
با قفس خو کرده بودم بال و پر حقم نبود

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت4:41توسط مهتاب |


در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت
بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد
در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!
پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت
مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد
زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش
امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد
دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... دلم رفت

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت4:38توسط مهتاب |


کیسه های نان و خرما خواب راحت می کنند
دست های پینه دارش استراحت می کنند

نخل ها از غربت و بغض گلو راحت شدند
مردم از دستِ عدالت های او راحت شدند

ای خوارج، بهترین فرصت برای دشمنی ست
شمع بیت المال را روشن کنید، او رفتنی ست

درد را با گریه های بی صدا آزار داد
با لباس نخ نمایش، کوفه را آزار داد

مهربانی نگاهش حیف مشگل ساز بود!
روی مسکین ها درِ دارالخلافه باز بود

...دشمنانش درلباسِ دوست بسیارند و او
...بندگان کیسه های سرخ دینارند و او

ساده گی سفره اش خاری به چشم شهر بود
مرتضی با زرق و برق زندگی شان قهر بود

نیمه شب ها کوچه ها را عطرآگین می کند
درعوض، درحقِ او هر خانه نفرین می کند

حرص اهل مکر، از بنده نوازیِ علی ست
داستان بچه هاشان بی نمازی علی ست

گام در راهِ فلانی و فلان برداشتند
از اذان ها نام او را مغرضان برداشتند

جرم سنگینی ست، بر لب خنده را برجسته کرد
چاه ها دیدند مولا خستگی را خسته کرد

جرم سنگینی ست،تیغ ذوالفقاری داشتن
زخم ها از بدر و خیبر یادگاری داشتن

جرم سنگینی ست،از غم کوله باری داشتن
مثل پیغمبر عبایِ وصله داری داشتن

جرم سنگینی ست، بر تقدیر حق راضی شدن
با یتیمان روزهای گرم همبازی شدن

جرم سنگینی ست، جای زر، مقدر خواستن
در دو دنیا خیرخواهیِ برادر خواستن

جرم سنگینی ست، در دل عشق زهرا داشتن
سال ها در سینه داغ کهنه ای را داشتن

هیچ طوفانی حریف عزم سکانش نبود
تیغ تیز ابن ملجم قاتل جانش نبود

پشت در، آیینه اش را سنگ غافلگیر کرد
زخم بازویی، امیرالمومنین را پیرکرد

مرگ سی سال است بر او، خنجر از رو می کشد
هرچه مولا می کشد، از درد پهلو می کشد

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت4:34توسط مهتاب |


کیسه های نان و خرما خواب راحت می کنند
دست های پینه دارش استراحت می کنند

نخل ها از غربت و بغض گلو راحت شدند
مردم از دستِ عدالت های او راحت شدند

ای خوارج، بهترین فرصت برای دشمنی ست
شمع بیت المال را روشن کنید، او رفتنی ست

درد را با گریه های بی صدا آزار داد
با لباس نخ نمایش، کوفه را آزار داد

مهربانی نگاهش حیف مشگل ساز بود!
روی مسکین ها درِ دارالخلافه باز بود

...دشمنانش درلباسِ دوست بسیارند و او
...بندگان کیسه های سرخ دینارند و او

ساده گی سفره اش خاری به چشم شهر بود
مرتضی با زرق و برق زندگی شان قهر بود

نیمه شب ها کوچه ها را عطرآگین می کند
درعوض، درحقِ او هر خانه نفرین می کند

حرص اهل مکر، از بنده نوازیِ علی ست
داستان بچه هاشان بی نمازی علی ست

گام در راهِ فلانی و فلان برداشتند
از اذان ها نام او را مغرضان برداشتند

جرم سنگینی ست، بر لب خنده را برجسته کرد
چاه ها دیدند مولا خستگی را خسته کرد

جرم سنگینی ست،تیغ ذوالفقاری داشتن
زخم ها از بدر و خیبر یادگاری داشتن

جرم سنگینی ست،از غم کوله باری داشتن
مثل پیغمبر عبایِ وصله داری داشتن

جرم سنگینی ست، بر تقدیر حق راضی شدن
با یتیمان روزهای گرم همبازی شدن

جرم سنگینی ست، جای زر، مقدر خواستن
در دو دنیا خیرخواهیِ برادر خواستن

جرم سنگینی ست، در دل عشق زهرا داشتن
سال ها در سینه داغ کهنه ای را داشتن

هیچ طوفانی حریف عزم سکانش نبود
تیغ تیز ابن ملجم قاتل جانش نبود

پشت در، آیینه اش را سنگ غافلگیر کرد
زخم بازویی، امیرالمومنین را پیرکرد

مرگ سی سال است بر او، خنجر از رو می کشد
هرچه مولا می کشد، از درد پهلو می کشد

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت4:30توسط مهتاب |